bahar
10-11-2010, 04:07 PM
اسامی اسبها و تاریخچه هایی در باره ی آن
نام اسبهای گوناگون در زبان فارسی
اَبرَش اسبی است که در پوستش لکههایی به غیر از رنگ اصلیاش وجود داشته باشد.
باره یا بارگی، به معنی مطلق اسب گفته میشود و ربطی به باربری ندارد.
بالاد و بالاده، به اسب تندرو یا اسب یدکی گفته میشود.
بوز، به اسب نیله (کبودرنگ) گفته میشود.
توسن، اسب سرکش را میگویند.
جُرده، به اسب اخته میگویند.
چرمه، به اسب سپید یا اسبی که دست و پایش سپید باشد گفته میشود.
خنگ، اسب سپید را میگویند.
سمند، اسب زرد را میگویند.
نَوَند، اسب تندرو را میگویند.
یَکران، اسب نژاده و نجیب را گویند.
عمر خیام در کتاب نوروزنامه نام گونههای اسب را چنین بیان میکند:
الوس چرمه، سرخ چرمه، تازی چرمه، خنگ، بادخنگ، مگسخنگ، سبزخنگ، پیسهٔ کمیت، کمیت، شبدیز، خورشید، گور سرخ، زردرخش، سیارخش، خرماگون، چشینه، شولک، پیسه، ابرگون، خاکرنگ، دیزه، بهگون، میگون، بادروی، گلگون، ارغون، بهارگون، آبگون، نیلگون، ابرکاس، باوبار، سپیدزرده، بورسار، بنفشهگون، ادس، زاغچشم، سبزپوست، سیمگون، ابلق، سپید، سمند.
http://sport.harferooz.com/photos/images/415horses_lg.jpg (http://sport.harferooz.com/photos/view.php?filename=415horses_lg.jpg)
واژهشناسی
اسب را در پارسی میانه و اوستایی نیز اَسپ (asp)میگفتند. نامهای بسیاری از بزرگان ایرانی در روزگار باستان دارای پسوند -اسپ بودهاست (مانند گشتاسپ، ارجاسپ، گرشاسپ، گشتاسپ، جاماسپ، لهراسب، ویشتاسپ، هیدراسپ، بیوراسپ، ساتاسپ، سیاوش و...)که نشان از اهمیت این جانور در میان ایرانیان است. در زبان سانسکریت این واژه به ریخت azva بوده که واژه سوار و اسوار نیز در زبان پارسی کنونی از همین ریشهاند. اسب برای اولین بار در آسیای میانه که بعدها تورکستان نام گرفت اهلی شدهاست سپس به دشتهای ایران و راه یافتهاست. در ایران باستان بویژه دوره هخامنشی اسب نقش بسیار زیادی داشت به اسبهای تربیت یافته پارس میگفتند عربها این کلمه را به فارس معرب کردهاند و آن را برای به معنی تیزرو و سوار کار ماهر به کار میبرند. اسب حیوانی است که با سرما و شرایط سخت کوهستانی سازگار است بر خلاف شتر که با شرایط گرم و شن زار و سرزمین عربی سازگار بودهاست. عربها برای اولین بار در دوره تجارت معروف به رحله شتا و صیف با اسب آشنا شدند و آن را بکار گرفتند.
نام اسبهای گوناگون در زبان فارسی
اَبرَش اسبی است که در پوستش لکههایی به غیر از رنگ اصلیاش وجود داشته باشد.
باره یا بارگی، به معنی مطلق اسب گفته میشود و ربطی به باربری ندارد.
بالاد و بالاده، به اسب تندرو یا اسب یدکی گفته میشود.
بوز، به اسب نیله (کبودرنگ) گفته میشود.
توسن، اسب سرکش را میگویند.
جُرده، به اسب اخته میگویند.
چرمه، به اسب سپید یا اسبی که دست و پایش سپید باشد گفته میشود.
خنگ، اسب سپید را میگویند.
سمند، اسب زرد را میگویند.
نَوَند، اسب تندرو را میگویند.
یَکران، اسب نژاده و نجیب را گویند.
عمر خیام در کتاب نوروزنامه نام گونههای اسب را چنین بیان میکند:
الوس چرمه، سرخ چرمه، تازی چرمه، خنگ، بادخنگ، مگسخنگ، سبزخنگ، پیسهٔ کمیت، کمیت، شبدیز، خورشید، گور سرخ، زردرخش، سیارخش، خرماگون، چشینه، شولک، پیسه، ابرگون، خاکرنگ، دیزه، بهگون، میگون، بادروی، گلگون، ارغون، بهارگون، آبگون، نیلگون، ابرکاس، باوبار، سپیدزرده، بورسار، بنفشهگون، ادس، زاغچشم، سبزپوست، سیمگون، ابلق، سپید، سمند.
http://sport.harferooz.com/photos/images/415horses_lg.jpg (http://sport.harferooz.com/photos/view.php?filename=415horses_lg.jpg)
واژهشناسی
اسب را در پارسی میانه و اوستایی نیز اَسپ (asp)میگفتند. نامهای بسیاری از بزرگان ایرانی در روزگار باستان دارای پسوند -اسپ بودهاست (مانند گشتاسپ، ارجاسپ، گرشاسپ، گشتاسپ، جاماسپ، لهراسب، ویشتاسپ، هیدراسپ، بیوراسپ، ساتاسپ، سیاوش و...)که نشان از اهمیت این جانور در میان ایرانیان است. در زبان سانسکریت این واژه به ریخت azva بوده که واژه سوار و اسوار نیز در زبان پارسی کنونی از همین ریشهاند. اسب برای اولین بار در آسیای میانه که بعدها تورکستان نام گرفت اهلی شدهاست سپس به دشتهای ایران و راه یافتهاست. در ایران باستان بویژه دوره هخامنشی اسب نقش بسیار زیادی داشت به اسبهای تربیت یافته پارس میگفتند عربها این کلمه را به فارس معرب کردهاند و آن را برای به معنی تیزرو و سوار کار ماهر به کار میبرند. اسب حیوانی است که با سرما و شرایط سخت کوهستانی سازگار است بر خلاف شتر که با شرایط گرم و شن زار و سرزمین عربی سازگار بودهاست. عربها برای اولین بار در دوره تجارت معروف به رحله شتا و صیف با اسب آشنا شدند و آن را بکار گرفتند.